خرید بک لینک
چو فتنه مست شود ناگهان برآشوبند چه چیز بند کند مست بی محابا را چو موج پست شود کوه ها و بحر شود که بیم آب کند سنگ های خارا را چو سنگ آب شود آب سنگ پس می دان احاطت ملک کامکار بینا را چو جنگ صلح شود صلح جنگ پس می بین صناعت کف آن کردگار دانا را بپوش روی که روپوش کار خوبان ست زبون و دستخوش و رام یافتی ما را حریف بین که فتادی تو شیر با خرگوش مکن مبند به کلی ره مواسا را طمع نگر که منت پند می دهم که مکن چنان که پند دهد نیم پشه عنقا را چنان که جنگ کند روی زرد با صفرا چنان که راه ببندد حشیش دریا را اکنت صاعقه یا حبیب او نارا فما ترکت لنا منزلا و لا دارا بک الفخار ولکن بهیت من سکر فلست افهم لی مفخرا و لا عارا متی اتوب من الذنب توبتی ذنبی متی اجار اذا العشق صار لی جارا یقول عقلی لا تبدلن هدی بردی اما قضیت به فی هلاک اوطارا 219 چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا گریزپای رهش را کشان کشان ببرند بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا چو جان زار بلادیده با خدا گوید که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا شب وصال بیاید شبم چو روز شود که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا بیابم آن شکرستان بی نهایت را که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا امانتی که به نه چرخ در نمی گنجد به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا خراب و مست شوم در کمال بی خویشی نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا 220 ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا که بامداد عنایت خجسته باد مرا به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش که بامداد سعادت دری گشاد مرا مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا فتاده دیدم دل را خراب در راهش ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا میان عشق و دلم پیش کارها بوده ست که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من همی بدان به حقیقت که عشق زاد مرا ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا همی رسد ز توام بوسه و نمی بینم ز پرده های طبیعت که این کی داد مرا مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم فغان برآورم آن جا که داد داد مرا به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام خوشم که حادثه کردست اوستاد مرا 221 مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا بگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را چه دیگ پخته ای از بهر من عزیزا دوش خدای داند تا چیست عشق را سودا چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توست کجا روند همان جا که گفته ای که بیا

برچسب: نویسنده: mehrnosh تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت: 23:07

صفحه بندی